دیروز داشتم برای چندمین بار این شعر زیبا و پرمعنای شاملو رو میخوندم، مناسب دیدم که در وبلاگ بذارم و دوستان اهل دلم رو از این می ناب سیراب کنم. باشد که مقبول اوفتد..........


باید اِستاد و فرود آمد

بر آستان ِدری که کوبه ندارد،

چرا که اگر به گاه آمده باشی، دربان به انتظار توست و

اگر بیگاه، به در کوفتنت پاسخی نمی آید.

کوتاه است در، پس آن بِه که فروتن باشی.

آئینه ای نیک پرداخته توانی بود  آنجا.

تا آراستگی را  پیش از در آمدن در خود نظر کنی .

هر چند که غلغله­ی آن سوی در، زاده­ی توهم توست نه انبوهی مهمانان،

که آنجا تورا کسی به انتظار نیست.

که آنجا جنبش شاید، اما جمبنده ای در کار نیست.

نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان کافورینه به کف

نه عفریتان آتشین گاو سر به مشت

نه شیطانِ بُهتان خورده با کلاه بوقیِ منگوله دارش

نه ملغمه­ی  بی قانونِ مطلق­های متنافی.

" تنها تو "  آنجا موجودیت مطلقی، موجودیت محض،

چرا که در غیاب خود ادامه می­یابی و غیاب­ات حضور ِقاطع ِاعجاز است.

گذارت از آستانه­ی ناگذیر ، فروچکیدنِ قطره­ی قطرانیست در نامتناهی ظلمات

دریغا ، ای کاش  ای کاش ، قضاوتی قضاوتی قضاوتی ، درکار درکار درکار می­بود .

شاید اگرت توان شنفتن بود

پژواک آواز فرو چکیدن خود را در تالار خاموش کهکشانهای بی خورشید

چون هُرَّستِ آوارِ دریغ می­شنیدی:

کاشکی کاشکی ، داوری داوری داوری ، درکار درکار درکار ....

اما داوری آن سوی در نشسته است ، بی ردای شوم قاضیان.

ذاتش درایت و انصاف ، هیئتش زمان .

و خاطره ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد.

 بدرود! بدرود!

 چنین گوید بامداد شاعر.......

رقصان می­گذرم از آستانه­ی اجبار

شادمانه و شاکر.

از بیرون به درون آمدم

از منظر به نظاره به ناظر

نه به هیئت گیاهی ،  نه به هیئت پروانه ای ،  نه به هیئت سنگی ، نه به هیئت برکه ای،

من به هیئت " ما "  زاده شدم ، به هیئت پرشکوه انسان

تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمانِ پروانه بنشینم.

غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم.

تا شریطه خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم.

که کارستانی از این دست از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار  بیرون است.

انسان زاده شدن، تجسد وظیفه بود.

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن ، توان دیدن و گفتن

توان اندُهگین و شادمان شدن

توان خندیدن به وسعت دل ، توان گریستن از سویدای جان

توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی،

توان جلیل به دوش بردن بار امانت ، و توان غمناک تحمل تنهائی

تنهائی

تنهائی عریان.

 

انسان

دشواری وظیفه است.

دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم­انداز را به جان در برکشم .

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده

هر بدر کامل و هر پگاه دیگر

هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را.

رخصت زیستن را دست بسته ، دهان بسته گذشتیم،  دست و دهان بسته گذشتیم.

و منظرِ جهان را تنها از رخنه­ی تنگ چشمیِ حصارِ شرارت دیدیم

 و اکنون ،

آنک درِ کوتاهِ بی کوبه در برابرو

آنک اشارتِ دربان منتظر.

دالان تنگی را که در نوشته ام به وداع فراپشت می­نگرم .

فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

 

به جان منت پذیرم و حق گزارم.

چنین گفت بامداد خسته.............